یــــه دنیـــا حـــرفــــ
حرفهاي من اندازه يه دنياست يا دنيا اندازه حرفهاي منه؟؟؟
کدهای کاربر
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون
سلام دوستان عزیزضمن خسته نباشید لطفا نظر خودتون را در مورد وبلاگم حتما بگیداگر جای اشکال داره کامنت بذاری تا رسیدگی کنم مرسی


من این عاشقی رو فقط با تو میخواستم ولی حالا که تو رفتی

 تـــو اگه بدونی من چقدر محتاج آغوش تو هستم

 هیچ وقت منو از آغوش خودت محروم نمیکردی


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 تیر 1393 11:07 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

 

این روزهــــا زیادی ساکتــــ شده ام

حرفــــ هایم نمی دانم چــــرا به جای گلــــو

از چشــــم هایم بیرونــــ می آیند

راز چشمانت را هیچ کس نفهمید

ولی

من امروز رازش را فهمیدم

راز چشمانت رفتنت بود


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 9 تیر 1393 11:06 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه‌ای
گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست؟
گفت یا برق است یا باد است یا افسانه‌ای!

گفتمش این ها که می بینی چرا دل بسته اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه‌ای!

گفتمش احوال عمرم را پس از مردن بگو؟
گفت یا باغ است یا نار است یا ویرانه‌ای!

ابوسعید ابوالخیر


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ شنبه 27 اردیبهشت 1393 11:42 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

یکی می گفت: تحویلدار بانک بودم، یه روز پسر بچه ای آخرای وقت یه قبض آورد که اینو پرداخت کن. بهش گفتم پسر جان! وقت تموم شده و حساب ها رو بسته ایم، برو فردا صبح بیا. گفت: "می دونی من پسر کی هستم؟ بابامو بیارم هم همینو می گی؟!" گفتم: "پسر هر کی باشی، ساعت کار بانک تموم شده و حساب ها رو بسته ایم پسر جان!"

پنج دقیقه بعد با مردی اومد، لباس های کهنه و چهره رنجوده... فهمیدم باباشه... بلند شدم و به قصد احترام تحویلش گرفتم قبض و پولشو گرفتم و گفتم: "چشم"، ته قبض رو مهر کردم، دادم بهش، گذاشتم ته کشو فردا صبح وارد سیستم کنم. پسره گفت: "دیدی بابام رو بیارم نمی تونی نه بگی بهش؟!" بعدش خندید...

باباش به پسرش گفت برو جلوی در، من میام. اومد در گوشم گفت که ممنونم ازت به خاطر این که جلوی بچه ام بزرگم کردی. گفتم: "به خاطر تو نبود، ب خاطر بچه ات بود. از دیدگاه بچه پدر تنها فردیه که حلال مشکلاته و تنها فرد بزرگ تو دنیاست. خوب نبود طرز فکرش تغییر می کرد!"

پدر که باشی در کتابی جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست...
بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی...
و پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی...


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ شنبه 27 اردیبهشت 1393 11:40 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

دو دوست در بیابان همسفر بودند ، در طول راه با هم دعوا کردند ، یکی به دیگری سیلی زد ، دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت : امروز بهترین دوستم بهم سیلی زد ، آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند ، ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد ، اما دوستش او را نجات داد ، او بر روی سنگ نوشت : امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد ، دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید : چرا وقتی سیلی ات زدم بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟ دوستش پاسخ داد : وقتی دوستی تو را ناراحت میکند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند ، ولی وقتی به تو خوبی میکند باید آن را بر روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند ...


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ شنبه 27 اردیبهشت 1393 11:24 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

لبخند بزن؛
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،
تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد 


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 09:33 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

aks neveshte radsms012 عکس نوشته های خنده دار و طنز جدید

ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ!
ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﯿﻨﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﯿﻢ،
ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍﯾﯽ …
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ …
ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ ..
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯽ ……. ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ……
ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ……. ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ……. ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ……..
ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﻣﯿﺰ ﺑﻠﺪ ﺍﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﺪ ……..
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺍﻧﺴﻮﯼ ﺧﻂ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺳﺖ …
ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ …
ﺍﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺣﺘﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ …
ﻣﺎ ﺍﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ …
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﯾﻢ
ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ …
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻧﯿﻢ
ﻫﻤﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ….


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393 09:20 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !


تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 07:35 ق.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

عشق یعنی

وقتی دور هستید دلتنگ شوید

اما

از درون احساس گرما کنید

چون در قلبتان به هم نزدیکید . . .


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:46 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

زندگی را بی بهانه میخواستم

ولی غافل از اینکه داشتن تو

قشنگترین بهانه ام شد . . .


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:44 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

نالیدن از این فاصله ها کار قلم نیست

در خانه ی ما جز غم دوری تو غم نیست

افسانه نگو چگونه دست از تو کِشم من ؟

من عاشق چشمان تو ام! دستِ خودم نیست . . .


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:40 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

روزها رفت ولی یاد تو کمرنگ نشد

سالها رفت و دل من سنگ نشد

ذهن من بستر صد خاطره با یاد تو بود

نامت از صفحه این خاطره کمرنگ نشد


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:38 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

ناسپاس از عشق پاکت نیستم

من که عمری با خیالت زیستم

دوستت دارم به جان تو قسم

روی حرفم تا ابد می ایستم!


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:36 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

عشق یعنی روح را آراستن

بیشمار افتادن و برخاستن !

هر که با عشق آشنا شد مست شد

وارد یک راه بی بن بست شد!


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:33 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

و چه انتظار بزرگی است

اینکه بدانی

پشت هر “دوستت دارم”

چقدر دوستت دارم . . .


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:32 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

همین که قاصدکی را فوت کنی

تا عطر نفس هایت را با خود بیاورد

برای دلم کافیست . . .


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:30 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

dastane amozande 93 داستان آموزنده پسران هنرمند

 

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.
در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.
دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .
هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :
پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.
سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند .
پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .

 

به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛
چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.
زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!
پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.

پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.
در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟
پیرمرد با تعجب پرسید:منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:28 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم این مزرعه ی زندگی من است خشک و بی نشان ...


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 اردیبهشت 1393 07:10 ق.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

مهربان من آهنگ حضورت در کنارم آنقدر لطیف و شاعرانه است که من را مدهوش میکند تو تنها کسی هستی که برای من ارزش فکر کردن را داری ...


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ یک شنبه 7 اردیبهشت 1393 07:08 ق.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر می رسد." پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.

بعد از زمان اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، "چه طور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."


ارسال شده توسط : [مهسا جانم]
ادامه مطلب
[ جمعه 5 اردیبهشت 1393 05:27 ب.ظ ] [ [مهسا جانم] ]

 جشنواره وبلاگ های برتر
درباره وبلاگ

تموم حرف هاي نگفته من...
لینک دوستان
آمار و بازدید ها
کل بازدید:37205

تعداد کل مطالب : 99

تعداد کل نظرات : 4039

تاریخ آخرین بروزرسانی : یک شنبه 2 خرداد 1395 

تاریخ ایجاد بلاگ : شنبه 16 فروردین 1393